آیا می‌دانستید؟

حقایق شگفت‌انگیز، پیوندهای کمترشناخته‌شده و جزئیات جذابی را از سراسر تاریخ سروریان کشف کنید.

آیا می‌دانستید...

فیلم «شب‌نشینی در جهنم» (۱۹۵۶) ساختهٔ موشق سروریان، با راه یافتن به هشتمین دورهٔ جشنواره بین‌المللی فیلم برلین، به عنوان نخستین فیلم ایرانی که در یک جشنوارهٔ معتبر جهانی به نمایش درمی‌آمد، تاریخ‌ساز شد. این اثر ایرانی دربرلین در کنار فیلم‌هایی از برجسته‌ترین سینماگران جهان از جمله اینگمار برگمان، ویتوریو دسیکا، داگلاس سیرک و یوسف شاهین به رقابت پرداخت.

اگرچه به گفتهٔ مهدی میثاقیه، تهیه‌کنندهٔ فیلم، هیئت داوران جشنوارهٔ برلین به ریاست فرانک کاپرا از طراحی صحنهٔ نوآورانه و بدیع فیلم شگفت‌زده شده بودند (نوآوری‌ای که در آن دوران از سینمای خاورمیانه انتظار نمی‌رفت)، اما خودِ داستان فیلم در مقایسه با عمق هنری و محتواییِ آثار رقیب — همچون «توت‌فرنگی‌های وحشی» اثر برگمان یا «ستیزه‌جویان» (Defiant Ones) ساختهٔ استنلی کریمر — حرف چندانی برای گفتن نداشت. با این حال، آن رویداد لحظه‌ای بسیار درخور توجه بود: گام نهادن سینمای ایران به یکی از صحنه‌های بزرگ بین‌المللی و خلق تجربه‌ای تحسین‌برانگیز.

آیا می‌دانستید...

زویا پیرزاد، نویسنده برجسته ایرانی-ارمنی، حضوری مستمر در مدرسه سروریان داشت و در شماری از فعالیت‌های آموزشی - تابستانی آن شرکت می‌کرد. این حقیقت که این مدرسه فراتر از مکانی برای آموزش‌های معمول بود؛ فضایی که هنر، ادبیات، موسیقی، تئاتر و سینما را یک‌جا گرد هم می‌آورد و محیطی به‌غایت خلاقانه برای جوانان پدید می‌آورد احتمالا ذهن خلاق نویسنده جوان را نیز درگیرکرده است.

اگرچه دشوار می‌توان دقیقاً دریافت که این تجربیات چگونه بر آثار بعدی او تأثیر گذاشته‌اند، اما بی‌تردید آن‌ها بخشی از همان فضای فرهنگی را تشکیل می‌دادند که یکی از نامدارترین نویسندگان معاصر ایران در آن بالیده و رشد کرده است.

آیا می‌دانستید...

موشق سروریان، برادرزاده‌ خودش، زاره بالاسانیان، را در نقش نرون، امپراتور روم، در سکانس معروف جهنمی فیلم «شب‌نشینی در جهنم» به کار گرفت.

در این صحنه، نرون متوجه ورود حاجی جبار و ابرام به کاخ امپراتوری‌اش می‌شود و با یک حرکت انگشت شست به پایین به یاد ماندنی، به تازه‌واردهای ناخوانده خوشامد می‌گوید.

- ابرام ؟ این چرا بیلاخ رو سرو ته نشون میده؟

زاره برخلاف برادرش ادوارد، تجربه‌ی بازیگری کمی داشت. با این حال، او این نقش عجیب و غریب را پذیرفت و امپراتور دیوانه‌ی روم را با چنان ذوق تئاتری به تصویر کشید که حضورش به بخشی از یکی ازبه یادماندنی ترین صحنه های جهنم تبدیل شد.

آیا می‌دانستید...

در اوایل دهه ۱۹۶۰، زمانی که ولادیمیر «ووا» سروریان به عنوان متخصص بیهوشی در بیمارستانی در باکو مشغول به کار بود، یک شب دیروقت و در فاصله میان دو عمل جراحی، پرستاری به سراغش آمد. بیمار نوجوانی که دوران نقاهت پس از عمل را سپری می‌کرد، بی‌حوصله بود و به‌شدت تمایل داشت با کسی شطرنج بازی کند. پرستار که می‌دانست دکتر سروریان شطرنج‌بازی باتجربه و با اعتمادبه‌نفس است، از او خواست تا اگر فرصتی پیدا کرد، آن پسر را سرگرم کند.

چند ساعت بعد، ووا سرانجام وارد اتاق پسر شد؛ در حالی که تصور می‌کرد قرار است به آن نوجوان درسی در باب دفاع بدهد. اما تنها در عرض ده دقیقه، دریافت که در یکی از بدترین «گامبیت»های عمرش گرفتار شده است. ولی درست زمانی که شکست بیش از پیش اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید، صدای بلندگوی بیمارستان دکتر سروریان را برای انجام عمل جراحی فراخواند. ووا — موقتاً — از مهلکه گریخت.

پس از بیهوش کردن بیمار بعدی، فکر انتقام حتی بر وقت کشیدن سیگارش نیز اولویت پیدا کرد . او با شتاب به اتاق پسر بازگشت و گفت: «بجنب! صفحه را بچین ببینم !» نوجوانِ ذوق‌زده، مهره‌ها را دوباره چید. ووا همچون گرگی زخمی که برای انتقام آماده می‌شود با عجله مهره‌هایش را مرتب کرد ولی طولی نکشید که عرق بر پیشانی‌اش نشست، وضعیت مهره‌ها روی صفحه لحظه به لحظه ناامیدکننده‌تر می‌شد و ووا یک بازی پس از دیگری کیش و مات میشد.

آنچه ووا در آن شب نمی‌توانست بداند، این بود که آن بیمار نوجوان — که اوسالها با نام «گاریک» به خاطر می آورد — بعدها به یکی از نامدارترین استادبزرگ‌های تاریخ شطرنج بدل خواهد شد: گری کاسپاروف. با این حال، برای ووا، تاریخ سال‌ها پیش حکم خود را صادر کرده بود؛ آن هم در اتاقی در بیمارستانی در باکو، آن‌سوی یک صفحه شطرنج کوچک و در برابر نوجوانی شدیدا مشتاق بازی.

آیا می‌دانستید...

هما روستا، بازیگر برجسته و تحسین‌شده‌ی ایرانی که با آثاری همچون «از کرخه تا راین»، «مسافران» و «پرنده‌ی کوچک خوشبختی» شناخته می‌شود، بخشی از دوران کودکی خود را به عنوان دانش‌آموز در مدرسه‌ی «سروریان» سپری کرد.

پدرش، رضا روستا — از چهره‌های شاخص جریان سیاسی چپ در ایران — او را در بخش شبانه‌روزی این مدرسه ثبت‌نام کرد. هما در آنجا تحت نظارت دقیق «سیلوا سروریان» قرار گرفت؛ کسی که برای هما‌ی خردسال، نقشی بسیار فراتر از یک مربی یا سرپرست یافت و رابطه‌ی میان آن دو، گاه به پیوند میان دو خواهر شباهت پیدا می‌کرد.

فضای زندگی در این مدرسه‌ شبانه‌روزی، آگاهانه حال‌وهوایی خانوادگی داشت. کودکان و اعضای خانواده‌ی سروریان، وعده‌های غذایی خود را بر سر یک میز مشترک صرف می‌کردند و پیوندهایی شکل می‌دادند که فراتر از محیط کلاس درس بود. برای دانش‌آموزان شبانه‌روزی همچون هما، خانواده‌ی سروریان حکم خانواده‌ای دوم را پیدا کرده بودند و در طول سال‌های تحصیل، به آن‌ها احساس بودن در خانه و حس تعلق خاطر می‌بخشیدند.

آیا می‌دانستید...

سه پسرعموی خانوادهٔ سروریان — آرتور (پسر دوم ناپلئون)، جورج (پسر دوم موشق ) و ولادیمیر یا «ووا» (تنها پسر ساشا) — هرسه تقریبا همسن بودند.

شرایط روزگاراما ولادیمیر را در همان اوایل زندگی ازاندو جدا کرد، مهاجرت از تهران و ادامه تحصیل در اتحاد جماهیر شوروی از ولادیمیر شخصی کاملا نا آشنا به فرهنگ و زبان فارسی ساخت, و در عوض زبان و فرهنگ روسی را در وی نهادینه کرد. سال‌ها بعد اما ووا به تهران بازگشت و فرصتی ارزشمند برای با هم بودنِ این سه پسرعمو فراهم شد. ووا در مدت کوتاهی فارسی را یاد گرفت, خیابانها را شناخت, و با عموزاده های خود روزها و شبهای خوشی را گذارند.

افسوس که این دیدار دوباره، کوتاه بود؛ مرگ نابهنگام آرتور در سال ۱۹۹۱ به آن فصل از زندگی‌شان پایانی ناگهانی بخشید و تنها خاطراتی از آن دوران کوتاه اما پرمعنا را بر جای گذاشت که طی آن، این سه پسرعمو دوباره در کنار هم بودند.

به‌زودی نکات جدیدی حاوی «آیا می‌دانستید؟» منتشر خواهد شد!

هنوز داستان‌های بسیاری در قالب «آیا می‌دانستید؟» وجود دارد که در انتظار اشتراک‌گذاری هستند؛ ما همچنان با خوندن خاطرات، پیدا کردن عکس‌ها و یافته‌های جدید، موارد بیشتری را به این مجموعه اضافه خواهیم کرد. اگر داستان، خاطره، عکس یا ارتباطی کمتر شناخته‌شده با خانواده «سروریان» یا مدارس آن‌ها دارید، مشتاقانه منتظر شنیدن آن هستیم. روایت شما می‌تواند به ما در کشف بخش دیگری از این تاریخ کمک کند؛ بنابراین لطفاً از طریق صفحه «تماس با ما» با ما در ارتباط باشید.

Sarvarians

Preserving the Sarvarian family's rich heritage.

© 2025. All rights reserved.